بگذارید یک بار هم بی مقدمه و بی هیچ تصمیمی از قبل
 برای اینکه بدانم هنوز زنده ام
 فقط با شعر ...
 دلتنگ شده بودم
 همین ...

 ( X
-  رقصید چشمهای خدا پا به پایمان
 

پیچید تَن تَـ تن تـَ تـَ تَن در صدایمان
 

 هی دست دست میشود و بی قرارتر

 از لرزشی که استرس کفشهایمان ...

 اصلاً مهم نبود که دختر ... و یا پسر

 یا اینکه زشت باشد و زیبا برایمان 

 شاید در اختلاف نظرهای بیخودی

 تنها دلیل مشترک هر دوتایمان  

  در زندگی که شکل همین بسته های قرص

 فریاد بی نفس زدن ِ «بی هوایمان»  
 

 لبخند نصفه نیمه ترِ خانم پزشک

 پایان تلخ کامی بی انتهایمان!

 شیرین من !  تو کادوی روز تولدی

 از سوی کُلّ پرسنلِ بخش زایِمان!! 

 

 

  (Y
 
هی قدم «خوردم» ات مثل یک ابر هی زمین «میزدم» کهکشان ر ا 
 
شوت میکردم از حرصِ باران سنگهای بدِ بی زبان را 
 

 از همانجا به هم قول دادیم تا کنار دل هم بمانیم
 قول « لبخند » ازغصه تا غم قول گشتن تمام جهان را
 

 هی قدمهات را تند کردی هی من آهسته آهسته..گفتم
 «اَه ... به من چه دل وقت تنگ است؟ کفشها میزند پایمان را !!
 

 گفتی از اولین پیچ برگرد ساعت از هر چه باید گذشته
 در دلم گفتم ای کاش میشد عشق هم دور میزد زمان را !!
 

 قلب تو اولین خانه شد که ، تو پمان هی می افتاد آنجا
 عشقم آهنگ زنگ شما بود! «دخترک ! میشود توپمان را ...؟»
 

 میشود روی لبخند ماهت، چند قطره ستاره بریزم ؟
 میشود توی چشمت ببینم عاشقانه ترین آسمان را ؟!
 

 ترس اینکه مبادا بفهمند حبس توی اتاق و کمربند !
 بچگی های ما مثل یک فیلم خیس کرد آخر این پلان را
 
 
خبر بدهید تا اگر همچنان زنده بودم برای خواندنتان بیایم!