* تا سرگیجه ی مکعبی که از حجم التماس پر می شود

هفت سنگ می چرخم و

 اندوه میدانهای منبسط شهر را به خاطر می آورم

که از هر سمت آن

 شاهرگ هایی به حجرالاسودترین دهلیزها

 جریان دارد

 و من از حسادت کودکانه ای که

همه ی چیز های خوب را برای تنهاییش می خواهد

 مچاله میشوم

مثل سیاه مشق هایی که

 تصمیم گرفته ام

 سفید بنویسم

و شاید

اینجا سر سطر باشد ....

 

5_ قبل از هر چیز فرا رسیدن ماه پر خیر و برکت رمضان را به شما تبریک میگویم و امیدوارم خداوند قدرت درک ما را در ارتباط با این «فرصت» بیشتر کند

 

3_ خیلی وقت است که تصمیم گرفته ام به روز شدنم را اطلاع ندهم نه فقط به این جهت که وقت و حوصله اش را واقعاً ندارم بلکه همیشه از این که دیگران را مجبور به کاری بکنم متنفر بوده ام  آنهم حرفهایی کلیشه ای که در سلام علیک هایی از نوع لباس های زنانه (به جهت تنوع ظاهری) خلاصه می شوند و جذابیت چندانی ندارند چه اینکه کمک به شعر هم بکنند واعتقاد دارم هر کسی که واقعاً دوست داشته باشد کمکی بکند منتظر خواهش و التماس  نمی ماند و مطمئن هستم این وبلاگ مخاطبان خاصی دارد که همیشه بی دعوت منتظر به روز شدنش هستند.

با این همه از خواندن و نظر دادن هنوز هم لذت میبرم پس امیدوارم دوستانم هر وقت به روز شدند خبر بدهند. 

 

6_ نوسان زیاد و دامنه ی وسیع مطالب  ویژگی های بارز شماره ی 3 آن بود چاپ بعضی از مطالب از کیفیت کاسته بود ضمن اینکه نفس ِ وجود بخش متداولی مانند جدول هیچ نشانه ای از پست مدرن بودن ندارد.

 صرف استفاده از اشعار شاعران جدید در این شماره و شعر هایی که خیلی قبل تر در جای دیگری چاپ شده بودند به معمولی تر شدن نشریه کمک کرده بود.  در هر حال نشریه به سمتی می رود که افق بسیار روشنی دارد و این را همه ی کسانی که موافق چنین جنبشی هستند یا نیستند باید بپذیرند حالا این وسط چه اشکالی دارد مدیر مسوول کی باشد و سخن مدیر مسوول را کی بنویسد! 

همین فردا بود روند موفقی را پی می گیرد و همه ی نواقص به عنوان اولین شماره ها کاملاً  قابل چشم پوشی است جا دارد از همینجا به همه ی دوستانی که دستی در این حرکت دارند خسته نباشید عرض کنم.

 

2_ به سفر دوووووووووری رفته بودم که البته از جنس سفر مهدی موسوی نبود . اتفاقی که این محیط را با کلی شاعر جوانش و شاید ادبیات را با کلی مدعی کت و کلفتش دچار تغیییر آب و هوا کرد!

سفر من یک برنامه ی  ریکاوری (Recovery) خیلی قوی بود که از  embryonic period   را به خاطرم برگرداند تا یادم نرود کی هستم و کجا میروم.

 سفر من برای این بود که چیز های دور و برم را بهتر ببینم که همیشه ما نزدیک ترین چیزها را نمیبینیم!

در این سفر احساس میکنی درحالت بی وزنی قرار گرفته ای  هیچ دغدغه ای نیست، هیچ دردی نیست، همه چیز نورانی و زیباست.   

حالا  احساس میکنم کمی بیشتر محمد مبلغ الاسلام شده ام. همانکه دوست داشتم باشم و اصلاً به همین هدف  براه افتادم گرچه  گاهی میان نیروها به بیراهه رفته ام مثل آدمی که سعی دارد وسط شلوغی دستش را به حجرالاسود برساند که گاهی آنقدر فشارهای غیر متقارن و غیر متعادل از انواع کششی و برشی و چرخشی و .. بر او تحمیل می شود که آخرش معلوم نیست  سر از کجای مسجد الحرام در می آورد

صمیمانه آرزو میکنم این سفر از هر نوعش که نقطه ی عطف  تحولی هر چند کوچک اما مثبت باشد را  نصیب شما بکند، که گاهی یک نقاش نیاز دارد سرش را از بوم بردارد و به مدل رو به رویش نگاه کند، که نکند خطوط را نادرست رسم کند که با تغییر یک خط همه ی خطوط در ارتباط با آن نیز تغییر میکند .

خیلی سعی کردم که در زل زدنهایم به مکعب سیاه پر از حجم التماس،از خدایی که همیشه حالش خوب تر از من است ، حرف بزنم

سیاه چشم ِ مقدس به جایِِ پای ِ خلیل!

کمان ِ ابرویت بود حجر اسماعیل

و این بیت تنها محصول همه ی آن سعی کردن ها بود . احساس میکنم نیروی عجیبی که موقع شعر گفتن پیدا میکردم و تحت هر شرایطی خستگی در آن راه نداشت را از دست داده ام و به بن بست حسی رسیده ام!

  

4_ اعتراف میکنم خیلی تنبل شده ام نه به این خاطر که وبلاگم دیر به روز می شود که اگر 24 ساعت شبانه روز 24 برابر شود باز هم آنقدر کار ِ در اولویت دارم که به آپ وبلاگ هیچ وقتی نرسد ، شاهد این قضیه شعرهای نیمه کاره ی بسیارم است که از بیش از یکسال پیش مانده اند و نگاه کردن بهشان قرص خواب شبهایم شده، تابستان را به تکمیل بعضی شعرهایی گذرانده ام که مربوط به یک سال و اندی پیش بوده اند

 خالی شده ام! از احساس خالی شده ام! از شعر هم ! مدتهاست تمرکز و انگیزه ی  کافی را برای گفتن و نوشتن ندارم همه ی سلولهای مغزم را برای گفتن یک بیت به کار میگیرم که آخر هم چشمانم را که باز می کنم میبینم کنار تکه کاغذ های لای یک کتاب شعر خواب رفته ام.

 

1_ و شعر که آخر همه ی حرفهاست ...

 

 

(X

 

درد سزارین ! شب درگیر نسبیت

حال جنین مرده ی مشغول شیطنت

 

دارد سگی برای خودش پارس میکند

دارد زنی به گریه می افتد تو را فقط

 

فرض تساوی سگ و آدم محال بود

شکل عبور نقطه ای از بیشمار خط

 

حتی اگر که سیصد و نه خواب روی هم _

باشند در توهّم یک غار، بی جهت

 

زن زووووووور میزند وسط زووووووووزه های سگ

زن زوووووزه میکشد وسط جبر جنسیت

 

تو یک زنی _ چه ظلم بزرگی! _ تو یک زنی

توجیه ساده ی همه ی ناتوانی ات

 

تکرار غیر قابل تغییر وضع توست

«بی جنبگیّ ِ» بازی با چند تا لغت

 

بی جنبگیّ ِ رد شدن از غار های تنگ

تولیدن ات به زندگی ِ هار ، تسلیت!

 

 

 

 

Y)

 

 

اسمی که من نبود دو سال است روی توست

تنهاییم دوباره تنها هووی توست

 

اسمی که من،  نه، بود! اگر چه هنوز هم

با افتخار چند نفس روبه روی توست

 

آرام در فضای دلم پخش میشود

هر ذره ای که حامله ی عطر و بوی توست

 

از مور ... موریانه جویدن جسد جسد

تا تلخی ِ تنی که ... (که گفتی هووی توست ؟!)

 

دستی که از تمام خودش هم بریده است

تسلیم استخاره ی بی گفت و گوی توست

 

این بیت رقص آخر و شاباش واژه ها

در بوسه گلوی غزل با گلوی توست :

 

دارم تمام میکنم انّا الیه ِ را ...

«من» انعکاس آنچه نبودم به سوی توست

 

 

 

                                                                                                 یا علی ...