شعر اول ...

به خدا نمی خواهم ادای آدم های مهم را در بیاورم. نگران خودم هستم. نگران اینکه یک روز خیلی نزدیک Game over بشوم . نگران اینکه از زندگی طبیعی یا طبیعت زندگی حذف شوم نگران اینکه از اینجا مانده و از آنجا رانده ... 
واقعاً نگرانم
حتی از اینکه سازم را میبینم که کنار تخت دارد لایه لایه خاک ها را ...
حتی از اینکه مدتهاست نرفته ام بابلسر که تنهایی های دریایش دیدن دارد. به موش مردگی زدن هایش بیشتر. انگار نه انگار که تابستان ها اوست که آنهمه خرابکاری و شیطنت میکند
حتی از اینکه اینجا شرمنده ی دعوت خیلی ها میشوم
حتی از اینکه درس ها و امتحانات و کلاس ها را یکی درمیان میروم و میخوانم
حتی از اینکه سه تا از داستان هایم هنوز فرصت خروج نیافته اند
حتی از اینکه مدتهاست شعرم نمی آید و نمی توانم وقتی برایش بگذارم
و خیلی چیزهای دیگر
همه اش تقصیر دو چیز است: تنبلی خودم و تلسکوپ (خبرنامه ی هفتگی دانشگاه علوم پزشکی بابل) 
هر آخر هفته مییبنم از خیلی چیزهایم عقب مانده ام و خیلی کارها را نیمه تمام گذاشته ام
چهارشنبه جلسه ی نقد کتاب «گریه روی شانه ی تخم مرغ بود» من نرفتم گرگان اما بد نیست دوستانی که این کتاب را دارند یکی از بیت های یکی از دو شعر من در این کتاب را به شکل زیر اصلاح کنند:

 

 

 

 و شعر دوم ...
با اینکه اعتقاد به ساعت نداشتم
یک شب که مثل مرگ حقیقت نداشتم 

چشمم به دست و ساعتتان بود، اگر چه من...
من به نگاه های بد عادت نداشتم!

 انگار در تماس دل و چشم و ساعتت
تعریفی از زبان خجالت نداشتم

دستم به نبض ساعت تو ... « زود تر بزن !»
دستم به نبض دستِ تو ... « جرأت نداشتم »

خانم! چقدر مانده به دستانـَ...( نَه)، ساعتت ؟
تا لمس لحظه های تو فرصت نداشتم
  ■ 
من باز مثل عقربه ها خواب دیده بود 
من مرده بود و قدرت حرکت نداشتم

بعد از تو با خطوط زمان قهر کرده ام 
دریای گیج بودم و وسعت نداشتم

بعد از تو بی مهارترین «گریه» ها شدم 
اصلاً به « مردِ گُنده» شباهت نداشتم

روزی هزار بار به خود گفته ام که کاش 
کاری به کار ساعت دستت نداشتم 

باور کن اتفاق نبود، «عاشق ات شدم»
من را ببخش! قصدِ جسارت نداشتم!

 


                                                          در پناه حق...