هشت روز قبل ...


پر از سکوت، پر از دلهره، پر از باران 
پر از صدای لطیف تظاهر از باران 

من از تبار غزلگریه های نیمه شبم 
تو از سخاوت فوق تصوّر _از باران_

همیشه تکه یخی سرخ روی بینی توست!
و گونه هات گرفتند هی گـُر از باران 

سکوت فاصله ای بود بین عشق ... و من
که پر شده ست به آهنگ شـُرشـُر از باران

هوای عشق کمی تا به قسمتی ابریست
همین شده ست دلیل تنفر از باران

همینکه لخت شوم، غسل عاشقی بکنم 
و خیس خیس شوی زیر چادر از باران 

که باز انگ جنون را به ما بچسبانند 
و باز مورد طعن و تمسخر از باران ...
  *
پر از سکوت سیاهم، پر از ...پر از ابرم
و دلخور از تو و از عشق، دلخور از باران

چقدر خیس شدن زیر یک غزل خوب است

که شُست چشم مرا ! 
                                     با تشکر از باران .



دو روز قبل...

بعد از گذرانیدن یک ترم خسته کننده ی دیگر، فرصتی فراهم آمد تا سری به صفحه ی خاک خورده ام بزنم . 
ایام دهه فجر خاطره های فراوانی برای ما که همواره بدنبال بهانه ای برای شاد نبودنیم بدنبال دارد. همه ی ما احتمالآً در یک دوره طلایه دار جشنها و تزئین کاری های دهه فجر مدرسه بوده ایم. یادم می آید یک مقاله ی چار صفحه ای نوشته بودم که هر سال می خواندمش. اواخر دیگر همکلاسی هایم آن را حفظ شده بودند. روز های بی تکراری بود. گاهی در حسرت یک عکس یا فیلم از بعضی سکانس های زندگی ام _ که به خارش پای گچ گرفته می ماند_ خیلی اذیت می شوم.

یک چار راه قبل ...
چند هفته ی قبل پشت چراغ قرمز یکی از چار راه های شهرمان_که بی شباهت به ترافیک تهران نیست!_ مانده بودم. ذهنم معطوف به بچه ی دست فروش 8– 9ساله ای شد که از یقه ی مانتوی دختر خانومی آویزان شده بود که بیا فلان چیز را از من بخر. چند تای دیگرشان هم توی بلوار نشسته بودند و حرف میزدند. فکر کردم مدتی است که این دست فروش ها هم دیگر نه دل و دماغ کار دارند و نه معصومیت گذشته را! گران هم می فروشند. اگر هم بهشان بگویی قیمت این آدامس انقدر نیست که تو می گویی، چراغ که سبز شد به عقب ماشینت لگد میزنند و فرار می کنند. 


شش روز قبل ...
 دیروز امروز فردا، برنامه ایست از شبکه 3 که ابتدا با نام روبه فردا ازروز های بعد انتخابات کارش را با اجرای دکتر یامین پور آغاز کرد. اویل آنقدر جهت دار و برنامه ریزی شده بود که هیچکس میلی به دیدنش نداشت. اما از روز های دهه ی فجر کاملاً ساختار شکنانه عمل کرد. چه از لحاظ دعوت شخصیت هایی که دغدغه ی بهبود وضع جامعه را دارند و چه از لحاظ پخش بریده های کوتاهی از سالهای دور و شخصیت هایی که سالها دیدنشان در تلوزیون به یک رویا تبدیل شده بود. نمونه اش تصویر و سخنان عبدالکریم سروش، که آن روزها عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی بود. 
از برنامه های پر مخاطب آن، شبی بود که مسعود دهنمکی، کارگردانی خوش فکر، با حرارتی وصف نا شدنی همه چیز را به باد انتقاد گرفته بود. آنقدر که برنامه از کنترل مجری هم خارج شده بود. دهنمکی کسیست که به قول خود او، کتابش در یک دولت و فیلمش در دولتی دیگر مجوز نگرفت. در ادامه مختصری از مستند «کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟» حرف زد و اینکه تشبیه بازی های سیاست ما به مسابقه ی این دو تیم و به جان هم انداختن طرفدارا ن (مردم) و نوشابه خوردن با همشان در رختکن، واقعاً بجا و قابل تحسین بود. 


من نیز آسیب های زیادی را از جنبه های مختلف دستگاه حاکم در گذشته و البته بشتر از آن در امروز دیده و می بینم، اما از اینکه ابزار احقاق هدف و توفیق دیگران بشوم بسیار متنفرم، لذا همواره از بالا به اتفاقاتی که افتاد و می افتد، نگاه می کردم . همه ی تصویر ذهنی ام از روزهای اعتراض و اجتماع و راهپیمایی این است که داخل ماشین با دوست دخترم در حالی که سیاوش قمیشی گوش میدهیم ، در غفلت نیروی انتظامی به گذران خوش عمرمان میپردازیم. 

یازده روز قبل...
داشتم طبق روال فصل های امتحان اخبارورزشی 1:15 شبکه ی 3 را نگاه می کردم. گزارشی از پارکینگ محل تمرین فوتبالیست ها (که شبیه نمایشگاه ماشین های گران قیمت بود) پخش میشد. با این سوال که ، چرا فوتبالیست ها به ماشین های گران قیمت علاقه دارند؟! مضمون بعضی پاسخ ها جالب بود: 
محمود خوردبین: دوست دارن دیگه، ساندویچ می خورن ولی ماشین گرون قیمت سوار میشن
وحید طالب لو: به هر حال بازیکن فوتبال جایگاه ویژه ای در جامعه داره و باید شانش حفظ بشه.
هادی نوروزی: بالاخره فوتبالیست نمیتونه که دنده ای سوار شه باید اتومات باشه !!!!!!!!
میثم بائو (با بچه اش در بغل): خوب نمی شه که با پیکان اومد سر تمرین!! (خنده)
علی کفاشیان (رئیس فدراسیون): البته خوب نیست این دست مزدها ولی ما میدیم اونام میگیرن !!! 
همه ی ما می دانیم که در جامعه ما هیچکس به آنچه استحقاقش را دارد نمیرسد. نمونه ی تیپیک آن اهالی فوتبال هستند که تصاحب پول و شهرت و لذت در کنار هم چیزی بیش از زحمت و لیاقتشان است. و همواره آسیب های بزرگ اخلاقی و اجتماعی و فرهنگی را به جامعه زده اند.  
از نحوه ی آرایش شرم آور مو و ابرو گرفته تا ادبیات کلامی در حد منفی خیلی هایشان. و طرز فکرهای روتین شده ی شان که هیچ تاثیر مثبتی در کیفیت نداشته. 
مهم تر آسیب آن بزگداشت استعداد به جای
پشتکار است. (بگذریم که بعضی استعداد چندانی هم ندارند) اما اینکه در ذهن یک نوجوان جا بیافتد که اگر استعداد ندارد پس جایی در جامعه نخواهد داشت و همواره یک انسان شکست خورده خواهد بود، بدترین آسیب ها را به جامعه وارد میکند. در حالی که در همه ی رشته ها تاثیر استعداد کمتر از 10 درصد بوده، بقیه تلاش و پشتکار است.
 از نامبرده ها 2 تایشان را از نزدیک میشناسم. یکی همشهری مان است و دیگری از شهر همسایه. هر دو گذشته یشان را از یاد برده اند و بدا به حال جامعه یا افراد یک جامعه که گذشته اش را از یاد ببرد. این تفکر ابلهانه که ماشین دنده ای افت دارد یا پیکان گرفتگی کشاله ی ران می آورد، یعنی تغییر ارزش ها. علت اصلی نا کامی ها را باید در این تفکر پیدا کرد.

یک پست قبل ....

بعد از اختصاص پست قبلی به نقد مجموعه ی شعر آنها ، با تعریف ها و تشویق ها و نقطه نظرات بعضاً کلیدی دوستان، با اینکه تجربه های اولم در نقد مجموعه بود، تا حدودی از اینکار احساس رضایت داشتم و به خودم امیدوار شدم.  
 تا اینکه یک شخص که احتمالاً نسبت خانوادگی نزدیکی با شاعرش داشت_ مثلاً خودش نبود!_ با تعصب بی مورد و لحن دور از ادبش، همه ی معادلات را به هم زد. باید تأسف خورد به حال جامعه ای که هنوز هم نگاهش به نقد نگاهی موضع گیرانه است. هر چند من از نقد او ناراحت نشدم اما او تحقیقاً نقد من را، سکویی برای مطرح شدن خودم انگاشته بود، که باید بگویم هیچگاه برای مطرح شدن شعر نگفته ام ( برای جایزه چرا !) و اگر اینطور بود راه های ساده تر و پر بازده تری هم وجود داشت. ضمن اینکه باید بگویم محمد مبلغ الاسلام پیش از اینکه شاعر باشد یک دندانپزشک خواهد بود و اگر مطرح شدنی هم در کار بود، ترجیح میدهد در ژانر تخصصی خودش باشد نه ادبیات و شعری که از منظر جامعه هیچوقت شخصیتی موجه تر از فوتبال نداشته است.
این بود که نقد را تا اطلاع بعدی کنار گذاشته ام _ ربطی به دولت آقای احمدی نژاد هم ندارد _ لذا لازم دیدم از صالح سجادی عزیز که مدتها قبل قول نقد کتابش را به او داده بودم فعلاً عذربخواهم. 

یک شعر قبل ...
خیلی وقت است که شعر خوب نگفته ام. خیلی وقت که می گویم یعنی یکی دو سالی می شود . غیر از دو سه تا کار بلند چیزی نگفته ام. دوستانی که مطالب کرومزوم های نامادری بدجنس را دنبال می کنند بهتر میدانند در کارهای عاشقانه هیچ استعدادی ندارم و شعر پستهای اخیر راضی کننده ی خودم و مخاطبانم نبوده اند. اما این کار مثل کار اول از آخرین شعر هایم است. امیدوارم رضایت خاطرتان را فراهم کند. 

چرخ می خورم در خود، می روم به سمت سقوط
مثل قوطی کنسرو، مثل قوطی کمپوت

«خون» به گریه می پاشد _ خون ِ دل به هم زده ام _
لحظه ای که قی / شده است مرگ و زندگی مخلوط

محو مردنی نسبی! در تولّدی که نبود!
شهر حلقه زد دور ِ من که مانده ام مبهوت

جمعیت به سمت من، در شلوغی و ترافیک
بوق پشت فرمانها، گریه های بین خطوط

فوت می کنند مرا، شمع های سوخته ات
دور میشد از ... چیزی، سمت عالم ملکوت
*
می روم به بالاتر ، در کوز آپ ِ هوا
زیر پام گِـرد زمین ، زود باش، زود بشوط !

پخش می شود دورم ، ذرّه ، ذرّه هایی که
دوست داشته اند مرا، که بدون شرط و شروط

سمت هیچ می گردند، از شریعتی تا شوش !
سمت خالی ِ یک قبر ، در کویر بعد ِ هبوط

فکر می کنند به هم، فکر میکنند به من ؟!
فکر توی تاریکی، فکر در دل برهوت
*
باز هم به بالاتر ، لانگ شات ِ کل ّ جهان
در مراسم تدفین، توی بسته ی تابوت

ذره های بی وزنی، بغض های بی علت
فحش های ناموسی!! حرفهای نامربوط :

" این زن ِ مهندس نیست ؟ " "دخترش چه لاغر شد!"
"معدتو عمل کردی! " خنده خنده بعد سکوت
*
میروم به بالاتر ... می خورد سرم بر عرش
می روم لب دره، می کنم یواش سقوط

راه میروی از من، در جنازه ای بدبو
میشود مرا تشییع، بغض های توی گلوت

لا اله َ ... "عشق من !" لا الا ... "محمّد ِ من!"
"هیس بچه ها خوابه " _ زن لمیده بر تابوت _

زن به گریه می افتد، سایه ای که محو شده است
زن به سجده می افتد، زیر شاخه های بلوط

خاک می کشد به تنش، ذرّه های گـِـردم را
دور می زد از قبله، چشم های رو به قنوت!

لا الهَ الــّا شعر، من زمین و بالا شعر
دفن کن مرا با شعر! دفن کن مرا با شعر !



و تا بعد ...