خیلی وقت است، برای من اینجا بیشتر از قبل بی رنگ و بی حس شده است

این را از تعداد کامنت ها میشود فهمید، نه خبر میدهم نه برای نقد شعرها میروم

فقط شعر می گذارم آنهم چند خط در میان

چند روزی است که تصادفاً فهمیده ام دوستانی دارم! که تنها کانال ارتباطی مان همین وبلاگ بی حس و بی رنگ است دوستانی که هیچ ردی از خودشان بجا نمی گذارند،هیچ جور حاضر نیستند شناخته شوند، حتی بی اسم هم کامنت نمی گذارند!

 دوست دارند حال و روز مرا از شعرهایی که می نویسم جویا شوند بی آنکه فکر کنند شاید من هم بخواهم بدانم کجا هستند و چه میکنند!

خوب نیست بدانی یک عده هستند که می دانند توی فکرت چه می گذرد ولی تو نتوانی فکرشان را، حتی شرایط اکنونشان را بدانی!

این پست با دلتنگی بسیار، تقدیم به همه ی این دوستان ...

 

حتی اگر خلاص شود درد سر به خواب

عادت نمی کنیم از این بیشتر به خواب

 

تا فکر های آخر شب سکته ات نداد

قدری برای دلخوشی یک نفر بخواب!

 

گاهی اگر چه چشم کمی بسته ای ولی

هرگز ندیده ام برود یک قمر به خواب!

                     *

هر شب به روی بخت هزاران هزار تخت

تحمیل می شوند دو تا جانور به خواب!

 

تا قیژ قیژ خستگی و درد مفصلی

آسیب بیشتر بزند به فنر، به خواب!

 

       **

هرجا که رعد یک تنه را قطع میکند

حتماً هجوم برده کسی با تبر به خواب

 

شیطان چه بود؟ سایه ی ابهام کودکی

"که خیس می کند ... که بیاید اگر به خواب!"

                   *

ما نیم عمرمان سر هی اشتباه رفت

و نیم دیگر آه فقط شد هدر به خواب

 

دنیا تضاد محض دو تا نیم دایره ست

از شرق چشمهای تو تا سمت غرب خواب!

 

کانال های تلوزیون تیر خورده اند!

هر لحظه جنگ تازه و هر آن «خبر»، بخواب!

 

باران به روی صورت شب پنجه می کشد!

پاشو! ببند پنجره را زودتر بخواب!

              *

سردرد های خیس، شب سرد رد شده

شیطان دروغ نیست! ولش کن، دمر بخواب!!


                                                     دعا کنید ...