٢)

ضمن تبریک ایام ماه مبارک رمضان...

و آرزوی قبولی طاعات و عبادات

و تسلیت پیشاپیش بمناسبت حلول شبهای قدر و شهادت مولای متقیان...

٣)

در پست قبل صفحه ی کامنتهایم برای خیلی از دوستان باز نمی شد. امیدوارم این نقص مرتفع شده باشد...

 

 

١)

ایام عید سال گذشته به سفر عتبات مشرف شدیم...

آن سفر آغاز سفرنامه ای شد که بیش از 50 بند دارد،شامل دو قسمت غیر مجزای نجف و کربلاست، و طولانی ترین شعرم تا به امروز ...

در این پست بمناسبت ایام شهادت مولای متقیان حضرت علی ع بندهایی از سفرنامه را با کمی تغییر جزئی تقدیمتان میکنم...

 

دمِ صبحی که نو شد از «نوروز»

وسط اشک شوق بیش از حد

منتظر مانده بود تا... برسد

اتوبوسی به مقصدِ ... آمد

.

.

.

باورم کن که باورش سخت است

باورِ روبرو شدن در باد

آرزویی که میرسید به من!

اتفاقی که داشت می افتاد

.

.

.

رد شدیم از محله هایی که

مثل سوراخ های آجر شد!

تن زخمی خانه هایش از

ردّ پای گلوله ها پر شد

.

.

.

لب یک پنجره کسی انگار

قاب شد در نگاه بی حالش

مثل خرمای آفتاب زده!

خیره بر سرزمین اشغالش

 

همچنان دور جنگ و نا امنی

در مسیری که بی هدف گشتیم

تابلوهای بین راه زدند

ابتدا وارد «نجف» گشتیم

 

دارم «اذن دخول» می خواندند!

رفته بودم وضو بگیرم تا...

دست بر سینه بی صدا گفتیم

«السلامُ عَلیک یا مُولا»

 

عادت بی بدیل قلبم بود!

حس ناراحتی که... باید شد!

بچه ای توی شیطنت هایش

کرد مُهر مرا لگد، رد شد

 

سبز بودم کنار محرابی

که فقط دست میکشید به من

یک نفر... یک نفر جلو میرفت

تا کمی بعد هم رسید به من

 

خواستم از خودم بگویم که...

که تو را هرچه بیشتر می خواست

خواستم با تو درد دل بکنم

گریه از توی چاه بر میخواست

 

پا برهنه دویدمت در صحن

از خدایی که باز خسته نبود!

سجده کردم به «مسجد کوفه»

که نماز دلت «شکسته» نبود!

 

می زدم زیر گریه ات بیخود

فکرهایی که «جَبر» در سر داشت

نوزده فرقِ روزه دار شکافت!

نوزده آسمان ترک برداشت

 

شب قدری شدم که صبح نداشت

آیه از چشم ماه نازل شد

مسجد کوفه بوی خون میداد!

در نمازی که داشت... باطل شد

 

در نمازی که داد انگشترi

دست تو / دست میکشید سرم

تا که یک روز ناپدید شدند

مثل تو، کاسه های شیرت هم

 

 تیر در پای عشقمان میرفت

داد میزد کسی «بیا بیرون!»

نخلهایی که سربریده تو را

ذوالفقاری که از سراسر خون...

 

دارم از زندگیم میپاشم

داری از زندگی سقوط... ولی

مرد باش و بایست! گریه نکن!

مرد/ مثل خود ِ «امام علی (ع)»i

 

«عین» هر جور عشق را دیدن

اشک و لبخند روی عادت را

شیعه بودن، ولی نفهمیدن

هیچ تصویری  از حقیقت را

 

 

"خطبه" هایی که خواندی و خواندم

در دلم با علاقه جمع شدی

از تو هی "نامه" مینوشت کسی

توی نهج البلاغه جمع شدی!

 

.

.

.

خسته از گریه های طولانی

خیس در انتهای جاده شدم

تو نگه / داشتی به من از خود

من همین گوشه ها پیاده شدم!

 

تا بعد ...