به ایلیا  کوچولو

                       که مثل من عاشق نارنجیست

و دخترخاله اش که عاشق اوست!

 

"سام" و "ساری"، دو بچّه ی کوچولو

ظاهراً  نازنازی و اخمو

 

توی یک میهمانی دیگر

مینشینند باز رو در رو!

 

سارینا، در پی ِ توجه سام

سام، مشغول زهر چشم از او

 

- کم کم از روی مبل می آیند

و شُ/ رو می کنند از « آن رو » !

 

- سام:" اسمت چیه؟ میای  بازی...

- سارینا:  "اینجا نه بریم اون تو "

 

( هردو درگیر یک خلاء از هیچ

هردو در اوج حس خوب فرو

 

 فکر یک جای دنج و ساکت و دوور

محض تمرین پیش فصل  بُلووو...)

 

 سارینا گفت: "من: مامان، تو: بابا 

بچه مونم همین نی نی آهو"

             **

  گریه اززیر ِ میز ِ کامپیوتر

 " اینجا تاریکه خُب بریم بیروو..."

 

"من که اینجام نترس! بیا بغلم! "

 

دااااااد هی که:  " ولم بکن پر روووو....

به مامانم میگم چیکار کردی"

 

" برو ترسو، برو برو ترسووو

دیگه ی دیگه من باهات قهرم!

برو گمشو سارینا بوگندو! "

         ***

گرچه آنجا تمام کینه و غم

 رفت با دیدن شلیل وهلو

  

یک علامت سوال گنده ولی

ترسناک و سیاه و خوابالو....

 

 آنقدر مانده بود ، تا سارینا

مضطرب دست برد زیر پتو

 

لمس "فرقی"  که  / کرد مطمئنش

چیزهایی کم است در بدنش!!

 

 ٢٣/٧/٨٩