دلشوره دارم از تو ، مجبورم!

میل ِ به بالا داری و دوری

مثل گُلی لای دو تا دیوار

تو واقعاً سرسخت و مغروری

 

در شهربازیّ غزل، هر بار

ول کرده ام دست و دل او را

تا  ترس افتادن بزرگش کرد!

این قلب من، این بچه ترسو را

 

برخورد  تنگاتنگ عقل و عشق

بر رِنجری در رفت و آمد شد

روی ترن های هوایی هم

یک قبض و بسط فلسفی رد شد

 

بی نظمی موهای تو زیباست

جمهوری قلب مرا ، کنکاش ...

وا کن کِش موهات را ، فوراً

فکر برانداز نظامش باش

 

هی خوشه ها بر شانه می موید

دشت تنت انگار می رقصد

باد از نفس های تو می روید

روی تو شالیزار می رقصد

 

شق القمر یعنی دو تار از مو

خط میزند چشم تو را گاهاً

تا قهوه ی موها و چشمت ساخت

یک راه راه تیره و روشن

 

«زردی» بی مقدار قلب من

با « قرمز» شرم  تو می باید ...

تا عشق، پیوندی که نارنجیست

از ارتباط ما بدست آید

 

نامت الفبای شهادت بود

در اسم خود میدان مین داری

بدجور غوغا می کنی ، بر سر

سنجاق  نارنجی که بگذاری

 

 

دلشوره های عشق در بن بست

کوچه تپش های دو تا دیوار

تو همچنان سرسخت و مغروری

مثل گلی لای دو تا دیوار

 

                   بیست و هشتم خرداد 92