اولاً

قضیه ی من و تو قصه ی دو سیم شده است

 

دو سیم لخت که از چند جا لحیم شده است

 

چهار اتاقک تاریک قلب من تنگید!

 

و ظرف کوچک تنهاییم حجیم شده است

 

 

که هر چه راست دویدیم کج در آمده است!

 

که هر چه راه خدا غیر مستقیم شده است

 

قضیه ی من و تو می شود دو تا انگشت

 

که هر دو باورمان هم «نمی رسیم» شده است

 

چه وحه مشترکی بهتر و مبارک تر

 

که حرف اول اسم من و تو «میم» شده است

 

 

و ثانیاً

 فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را...

را به شما تبریک میگویم و ...

و امیدوارم بتوانیم از این فرصت به...

به نحو مطلوبی استفاده کنیم.

 

و ثالثاً

بعد از مدتی نبودن همانطوری که وعده داده بودم با نقد یک کتاب آمده ام .

« آن ها »

مجموعه ی غزلهای فاضل نظری

چند نکته :

 1. دوستانی که از ابتدا در پی این هستند، ببینند قصد من تعریف است یا  موضع گیری باید عرض کنم به نتیجه ای نمیرسند.

2. من با شاعر این کتاب هیچ نسبت سببی و نسبی ندارم و صرفا به این خاطر نقد این کتاب را نوشتم که این روزهایم مشغول خواندن آن بودم و به نظرم فاضل طرفداران خودش را یافته است.

3.این نقد بدون حانبداری از جنبش خاص شعری بوده و صرف اینکه من چه سبکی را ترجیح میدهم نپسندیدن مابقی زبان ها نیست، که من یک شعر خوب عصر پارینه سنگی  را به بعضی مزخرفات مدرن ترجیح میدهم.

 

فاضل نظری را با این غزل شناختم ...

از باغ میبرند چراغانی ات کنند/ تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند ...

شاید خیلی ها ندانند که فاضل  نظری متولد 1358 است. شاید ندانند "آن ها" دومین مجموعه ی شعر او و سومین کتابش است.

شاعری که جایگاهش را در ادبیات جوان کشور یافته و قابل احترام است . گاهی در رسانه ی ملی هم می آید و راجع به شعر حرف میزند. گاهی هم داوری جشنواره می کند و مورد اعتراض واقع میشود. اما بیشتر از همه ی اینها شاعر است... یک شاعر جوان و شناخته شده که مجموعخ شعر دومش به چاپ دوم رسیده و با اقبال خوبی همراه بود. زبان شعرهایش صمیمی و عامه پسند است  و خویشاوند درجه 2 3 شعرهای قرن 6 و 7 !

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد

از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد...

شاید این بیت اولین پایه های علاقه به شعرهای فاضل را در دلم بنا گذاشت.

 

 

 

اما "آن ها" :

این مجموعه را در چند بخش بررسی میکنیم.

 

فونداسیون "آن ها ":    

مجموعه ی آنها را چندین بار از اول به آخر از آخر به اول، از وسط به اول و آخر، از بالا و از پایین خواندم. 51 غزل که هر کدامش در یک صفجه جا شد. طولانی ترین غزلش ده بیت دارد اما اکثر کارها در 5 یا 6 بیت خلاصه شده اند.

گاهی کوتاهی تعداد ابیات در خدمت محتوا بود، گه گاه به جبر ردیف های طولانی، قافیه های آسان شعر محدود شدند و متاسفانه گاه به نظر میرسد کم حوصلگی و عادت شاعر به کم نوشتن دلیل آن بودند.

چشم به قفل قفسی هست و نیست

مژده ی فریاد رسی هست و نیست

می رسد و می گذرد زندگی

آه که هر دم نفسی هست و نیست

حسرت آزادی ام از بند عشق

اول و آخر هوسی هست و نیست

مرده ام و باز نفس میکشم

بی تو در این خانه کسی هست و نیست

کیست که چون من به تو دل بسته است

مثل من ای دوست بسی هست و نیست

در این غزل 5 بیتی شاعر هنوز  در آزادی  زندگی  نکرده به مرگ دچار میشود و پایان ناگهانی شعر به نوعی مرگ ناگهانی شاعر را نشان می دهد اما ظرفیت این غزل بیشتر بود. نه ؟

و یا در غزل پایین تعجیل شاعر در نتیجه گیری و اتمام شعر را مشاهده کنید

پر شد آیینه از گل چینی

 آه از این جلوه های تزیینی

گفته بودی چگونه می گریم  

 به همین سادگی که میبینی

سکه ی زندگی دو رو دارد  

 گاه غمگین و گاه غمگینی

شاخه های همیشه بالایی  

 ریشه های همیشه پایینی

عاقبت میهمان یک نفریم

 مرگ با طعم تلخ شیرینی

از بین پنجاه و یک غزل این کتاب تنها 3 غزل بدون ردیف بودند و 48 غزل دیگر دارای ردیف بودند که بخش قابل توجه آن فعل ها و شناسه ها است.

 

«هر کس گذشت از نظرت در دلت نشست

تنها گناه آینه ها زود باوریست »

 

امپراتوری آینه ها :

نکته ی اساسی این مجموعه مانند مجموعه ی شعر قبلی فاضل نظری "گریه های امپراتور" تکیه بر کلماتی کاملاً ساده و واژگانی محدود است که بکارگیری متنوع و متفاوت از آنها هنر بسیاری میخواهد و از این جهت ویژگی مثبتی تلقی میشود اما از آن جهت که این کلمات محدود و مشابه در یک مجموعه ی 51 شعری دائما تکرار می شود مخاطب را به نوعی خستگی و دلزدگی دچار میکند شاید اتفاق خوبی نباشد. در مجموعه قبلی چاپ شده از از او کلماتی نظیر "ماه" استفاده ی بسیاری داشتند در این مجموعه نیز تکیه ی بسیاری بر واژگانی نظیر آینه، خاک، موج، دریا و ... بوده. به طوری که در 17 شعر این مجموعه  "آینه" بکار رفته  و در بقیه اشعاری که آینه بکار نرفته واژه های خاک ، موج ، ساحل و دریا و سنگ و گیسو جانشین آن شده است.

روزی که شکست آینه با گریه چه می گفت/  دیوار به آیینه و آیینه به دیوار ؟

 

  در 23 غزل بین غزلهای اقلیت... تا...دیوار به آینه تحقیقا 18 بار واژه ی آینه به کار رفته که این تکرار بدون شک تکرار فضا را سبب میشود. چگونه ممکن است این همه آینه که طبیعت همه ی شان نشان دادن و تکثیر کردن است در یک مجموعه بیاید و کاکردهای متفاوتی از آنها گرفته شود؟ بنظرم اگر هم تفاوتی در لفظ بوده از لطف وزن ها و قافیه  و ردیف  متفاوت بوده نه بکارگیری تصویر ها  و کشف ها تازه ی شاعر از یک کلمه. به همین سبب  تنوع و تفاوت در فضای غزل های این مجموعه بسیار ریز است و با چشم غیر مسلح دیده نمی شود.

  ما چنان آیینه ها بودیم رو در رو ولی

امشب این آیینه از آن آینه غمگین تر است

نمی دانم چرا ذهن منطقی ام دوست دارد این  تکرار را بدلیل نزدیکی احتمالی فاصله ی زمانی سرودن اشعار بداند تا تعمد شاعر در سوژه قرار دادن و پرستیدن یک واژه .

نکته ی دیگر در باب مقایسه ی دو مجموعه ی چاپ شده فاضل نظری، ارادت و علاقه اش به بکارگیری داستان حضرت یوسف است. یعنی هر کجا حرف از سفر،برادر و چاه بود  فاضل نظری ساده ترین راه ممکن که استفاده از شخصیت یوسف است، را انتخاب کرده. او همچنین در غزل هایش علاقه ی وافری به نگاه کردن ماه در آب و ایستادن جلوی آینه دارد. اینکه داستان حضرت یوسف اغلب کاکردهای متفاوتی در هردو مجموعه داشته اند دلیل بر این نیست که مخاطب در هر شعر یا  حداکثر در هر دو شعر به واژه هایی نظیر یوسف ویا سنگ، موج، خاک، گیسو، لب و آینه بر بخورد.

 

« سر سجاده ام بودم که گیسوی تو در هم ریخت

نظر های حلال و آرزو های حرامم را »

 

قافیه و ردیف :  

  همانطور که اشاره شد در 51 غزل مجموعه ی آینه ها تنها ابیات 3 غزل به قافیه ختم میشوند و بقیه ردیف دارند که اکثر ردیفها در حد فعل و شناسه است. فاضل نظری در این قسمت هم دست به هیچ نو آوری در حد کلمه یا ترکیب نزده است . او حتی استفاده از ردیف «مکن» را به جای «نکن» ترجیح میدهد.

قافیه ها نیز کاملا تکراری و معمولیست. بطوری که مجموع قافیه های «الف ،  َر ، ار ، ین و ان» 29 غزل را تشکیل میدهند. یعنی  8 غزل قافیه ی الف ، 7 غزل ار ، 6 غزل َر،  و 8 کار هم ان و ین بوده است.

فقط چند شعر ردیف طولانی دارد که به نظرم هر کجا ردیف طولانی تر شد از کیفیت شعر هم کم شده است . به طور مثال در غزل

بی لشگریم حوصله ی شرح قصه نیست

فرمانبریم حوصله ی شرح قصه نیست

با پرچم سفید به پیکار میرویم

ما کمتریم حوصله ی شرح قصه نیست

فریاد میززنند ببینید و بشنوید

کور و کریم حوصله ی شرح قصه نیست

...

ردیف در این غزل به هیچ وجه و در هیچ کجا نتوانست پایان مناسبی برای یک بیت باشدو تاثیری در معنای شعر بگذارد. سنگینی چنین ردیفی بر شع ر کاملاً احساس میشود. یعنی حذف آن خللی در معنا ایجاد نمیکند .

 

اتفاق در بیت:

اگر نگوییم همه ی شعرهای این مجموعه تعداد قابل توجهی از شعرها ارتباط عمودی معنایی خاصی ندارند،(غیر از مقاربت طبیعی واژه های محدود آن) و اتفاق در حد بیت رخ میدهد و گاهی مثل تیرهایی هستند که هر کدام به طرفی شلیک شده اند.

غزل های پژواک، اسم و رسم ، سر به مهر و ... شاهدان این مدعان.

 

اروتیسم:

بحث و کنجکاوی در باب اینکه معشوقه های شعری کیست و چه جایگاهی دارد؟ از دوره ی می خوارگی حافظ و قبل تر هم بوده و بحث تازه ای نیست. که به شخصه موافق چنین محدود گرایی و جداشدگی نبوده ام. ولی شاید به جهت همان خویشاوندی که عرض شد و محوریت عشق و رومانتسیم در تقریبا تمامی اشعار این کتاب، بد ندیدم که این مهم را در شعرهای فاضل اجمالاً بررسی کنم.

باد پیغام رسان من و او خواهد بود / گرچه خود بی خبر از بوسه ی پنهانی ماست...

اگر نبوسم حسرت اگر ببوسم شرم / شب خجالت من از لب تو در راه است ...

من کجا و جرات بوسیدن لبهای تو ...

ما برای پاسخ به این سوال کار مشکلی در پیش نداریم زیرا خود شاعر اعتراف میکند  نه اینکه خود را اسیر عشقی زمینی میداند که تنها عشق را زمینی می انگارد و اما عشقی که باعث بلند کردن و به آسمان بردن عاشق میشود :

از خاک مرا برد و به افلاک رسانید /  این است که من معتقدم عشق زمینیست

 

 

« تنها گناه ما طمع بخشش تو بود

ما را کرامت تو گنه کار کرده است »

 

مذهب :

در تمام غزل های این مجموعه غیر از یک شعر بقیه هیچ تلمیح و تضمینی به هیچ یک از مستندات مذهبی مان ندارند. 

غزل "طلوع میکند اکنون به روی نیزه سری " که به واقعه ی عاشورا اشاره دارد تنها شعر مذهبی این مجموعه است. ضمن اینکه در غزلی با عنوان پژواک شاعر در بیت آخر دو واژه ی کربلا و حُر، بی هیچ فضا سازی قبلی، می خواهد  فضای آیینی به شعر بدهد که موفق به این کار نمی شود و اصلاً مخاطب را در گیجی محض فرو می برد که چطور غزلی 6 بیتی با زلف شروع میشود و به کربلا می رسد؟! این خود دلیلی محکم دیگریست بر میدان داری بیت ها _ و نه کل شعر_ که گاهی اینگونه افسار گسیخته می شوند و هر کدام ساز خودشان را بدست میگیرند.

 

« نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید

طبیعت سهم خود را از تماشای تو میگیرد »

 

ترکیب ها :

در جایی که زبان قدیمیست، قافیه ها تکراریست، و واژه ها محدود و تکراری هیچکس انتظار ندارد ترکیبات تازه ای را ببینید اما مخاطب میتواند  این انتظار را داشته باشد که از ترکیبات متنوعی را ببیند. سرتاسر "آن ها" پر بود از  ترکیبات تکراری و تکرار ترکیب ها .مثلاً در 8 شعر ابتدایی کتاب 4 بار ترکیب دل بهم زن ِ " لب سرخ " را نبینیم.

در این بین تنها روزنه ی امید در ترکیبات ترکیب "اشک روی نقاشی" است که بمانند کورسویی وسط تاریکی مینماید.

 

« کوه بودم همه ی عمر و نمی دانستم

راه بستن به صدا سنگدلی می خواهد »

 

نوآوری:

فاضل نظری ظاهراً توانایی های خودش را در این نوع شعر با این زبان و نگاه یافته است و همین که شاعری موفق و شناخته شده است دلیل کافیست بر بقا و در همین راه. گفتم به شخصه از شعر خوب استقبال می کنم بدون جانبداری از سبک یا جنبش خاصی اما جایی که پند آموزی بیتی مانند :

 اعتبار سر بلندی در فروتن بودن است / چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت

 و می و مستی بیتی مانند :

مرا به لفظ کهن عیب میکنند و رواست / که سینه سوخته از می حذر نخواهد کرد

مخاطب را به آشنایان دیرینه اش در ادبیات پیوند میزند، هیچ ایده ی تازه ای نیست، هیچ فرم تازه ای وجود ندارد، هیچ واژه ی جدیدی وارد شعر نمی شود  و همه چیز حتی طرح روی جلد کتاب همه به زیبایی از سر سادگی گره خورده است، و حتی شاعر استفاده از" مکن " را به عنوان ردیف به جای " نکن " ترجیح میدهد، حضور ترفند های شعری مدرن تر چه معنایی می تواند داشته باشد؟

-                حضور سه مربع (علامت تغییر فضای شعر) در غزل "خورشید فلک مرتبه را روی زمین یافت"

-                ترکیب قافیه و ردیف در شعر تردید یقینی و قافیه قرار دادن غمی نیست با یقینیست و زمینیست

-                و عمق دادن به بیتی از یک شعر و نگاه فلسفی شاعر در این بیت :

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم / آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار

اینها رگه هایی از نوگرایی شاعر است که البته چون در زمینه ای کهنه اتفاق می افتد نه باز خورد مناسبی دارد و نه کمکی به نو شدن چیزی میکند

اگر شما هفتمین غزل این مجموعه یعنی طفل زمین خورده را ببینید در 6 بیت شاعر به شخصیت هایی بدل میشود که تنها تشابهشان مثلآً گریه کردن است.  در ابتدا خودش را به غنچه ی پژمرده شبیه میکند در بیت های بعدی به ترتیب به رودی که در گذر است، بچه ای که زمین خورده ، و ماهی در تنگ تبدیل میشود .

 

 

خلاصه:

بدون شک زبان ساده و عام پسند این کتاب توانسته با مخاطب خود ارتباط بر قرار کند که به چاپ دوم رسیده است اما ضعف هایی هم دارد که یکی عدم تنوع فضای شعری و محدود بودن به مقوله ی رمانتیسم است. و دوری از فضاها و معضلات اجتماعی انسان امروز که از شاعر جوان امروز انتظار میرود به آن بپردازد. در تقریبا همه ی شعرهایش اتفاق محدود به بیت است. 

شاید از یک شاعر دهه ی 50 این قرن انتظار میرود بیشتر غرق در فضاهای اجتماعی و فرهنگی کشورش باشد تا یک خلسه ی عاشقانه .

تشبیه غیر منصفانه ای نیست اگر همه ی اشعار این کتاب را اتم های مشابه یک مولکول بدانیم که شکافته شده و پخش شده اند و هر کدام یک صفحه از این کتاب را پر کرده اند .

شعر زیر را که از ضعیف ترین کارهای این مجموعه میدانم بخوانید :

شیدا تر از این شدن چگونه ؟

رسوا تر از این شدن چگونه ؟

بیهوده به سرمه چشم داری

زیبا تر از این شدن چگونه؟

من پلک به دیدن تو بستم

بینا تر از این شدن چگونه ؟

پنهان شده در تمام ذرات

پیدا تر از این شدن چگونه ؟

ای با همه مثل سایه همراه

تنها تر از این شدن چگونه

عاشق شدم و کسی نفهمید

رسوا تر از این شدن چگونه ؟

ردیف بلند این شعر با توجه به وزن کوتاهی که دارد دایره ی واژگانی شعر را محدود تر کرده به طوری که جمعاً 20 واژه بدون احتساب حرف اضافه ها در شعر دیده میشود بعلاوه ی هفت مرتبه تکرار ردیف که 28 کلمه میشود. نکته ی جالب تر اینکه از بین این 20 واژه - بینا، پیدا، سرمه، چشم، بستن، دیدن، پلک، پنهان و زیبا - فضایی کاملاً نزدیک دارند که در کل شعر پخش شده اند و همه ی ابیات را به یک حرف بالاخره نا تمام محدود کرده اند.

.

.

.

و رابعاً

 

 

مثل یک بحث کاملاً جدی

جلوی دوربین مجّانی

مثل لجبازی مگس با تو

موقع پخش یک سخنرانی

 

مثل اینکه من از تو شعر شدم

مثل اینکه تو از خودت مردی

مثل سوء تفاهم غلط ات

مثل برداشت های پایانی

 

مثل یک جیب ظاهراً سوراخ

مثل یک گاو صندوق خالی

مثل گندیدن تو در پولت

مثل یک بی کلاس تهرانی

 

دوربین ات کجا عقب مانده ؟

سعی کن از جهش فرار کنی

سر راهت دو شاخه گل بخر از

دست یک بچه ی خیابانی

 

مثل دل / بستن خودت به حرم

پشت این میله ها دخیل شدن

شکل دل / کندن از تو با چاقو

پشت این میله های زندانی

 

دوربینت کجا عقب مانده ؟

توی بهزیستی هوا کم شد

دستهای خدا صدایم کرد

خفه خونی گرفته ام آنی

 

مثل لبخند از سر عادت

مثل عاداات بعد هر  تردید

مثل تردید پشت هر بن بست!

مثل بن بست های طولانی

 

دوربینت عقب عقب میرفت

و تو از بحث شوخی دنیا

آخرش هیچ چی نمی فهمی

آخرش هیچ چی نمی دانی !

 

 

در پناه حق ...