دو پست آخر نزدیک ترین پست های تاریخ وبلاگمند

 چند روز بیشتر از گذاشتن شعر قبل نمی گذرد

  فکرش را هم نمی کردم در این فاصله شعر  دیگری بگویم و بگذارم  ...

 برای بجا آمدن حق پست قبلی، اگر وقت داری شعر قبلی را هم بخوان...

 

اگر به خانه ی من آمدی

 برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم

«فروغ فرخزاد»

 

 

از اسب افتادم، چرا از اصل بنویسم؟

حالا که قهری، بیخودی از وصل بنویسم؟

 

اصلاً تو که قهری نمی دانم چرا گفتی؟

از نابهنگامیم در« یک فصل» بنویسم!

 

من داغ چندین دوره را در سینه ام دارم

بگذار دلسوزانه!  از این نسل بنویسم

 

 نسلی که  با نذر و دعاها منعقد گردید

هی مشورت های ژنی... تا منعقد گردید

 

که با رعایت های لازم سر برآوُرده

از شیرهای شبهه ناک بانک ها خورده!

 

تنبیه های گاه و بیگاهی  نمی فهمد

خودکار بیک و دفتر کاهی / نمی فهمد _

 

که مزّه ی بعد از تراشیدن، شکستن چیست؟

که آخر هر رفتنی هرگز رسیدن نیست!

 

ما بین هر تعطیل رسماً، بینُ تعطیل است

پایان جوهرها یقیناً ترکِ تحصیل است !!

 

که عشق را در ماهواره جستجو کردن

در خشتک و شلوار پاره جستجو کردن

 

بر «هر چه میخواهد دلم» دستی تکان دادن

در دکمه های باز «آزادی» نشان دادن!!

 

در چشمهایی که چریدند و...چریدندو ...

نسلی که  چمران ... آه چمران را ندیدند و...

 

در جنگ، حتی زخم بر تن آب و رنگی داشت

در عرف ما «دیوانه» معنای قشنگی داشت

 

یک سمت عشقت بود، سمت دیگرش دنیا

امروز می خواهند اینها، هر دو را یکجا !

 

امروز می خواهند بی هر روز و شب گشتن...

یعنی خلاصه «وا شدن» راحت طلب گشتن !

 

این سبک اصلاً توی مغز من نمی گنجد

این جور مردن توی مغز من نمی گنجد

 

من یک چریک انقلابم، سنگ را بفرست!

انگیزه ی آن هشت سالِ جنگ را بفرست

 

حتماً کسی این مهره ها را جابجا کرده

پنجاه سالی دیر دنیا فکر ما کرده!

                    *

من زخمی این خاطراتم، چشم زهرت چیست؟

با من، خود من! خوب من! شمشیرِ قهرت چیست؟

 

بغضم که می گیرد دلم فریاد می خواهد

که یک «چراغ» از جنس «فرّخزاد» می خواهد

 

و عشق، تتها عشق! هر جوری به هر سختی

و یک دریچه سمت بی بنبستِ  خوشبختی...

 

 

دی ماه 1390