شرجی ّ قدم های تو بر اسکله خالی

سمت خزرت قبله ی هر مرد شمالی

 

چشمت عسل عالی ییلاقی یوش است

نیمای تو شعری شده، تقدیم ِ اهالی

 

عطر تو گرفته است فضای غزلم را

پاشیده به شالت ، نفس خوشه ی شالی

 

سنجاق زده موی تو را بر سر هر موج

دستان چروکیده ی هر باد شمالی

 

قوس تِلَت آمیخته با نور مشعشع

بر ساحلت آویخته خورشید هلالی

 

برخیز سحرخیز دهاتی و وجین کن!

شهر از خم بیل تو بگیرد پر و بالی

 

گلبرگ شده دسته ی شالی به صفایت

گلدان شده دستان تو در دشت سفالی

 

این هفته به شوق تو به پایان برسم آخ

بابلسر بارانی من ! با تو چه حالی ..


اسفند یکهزارو سیصد و نود و یک هحری خورشیدی