تغزلی همزمان با اولین شکوفه های نارنج

 

و عشق مثل جریمه است؛ قسط جاری را

خدا ذلیل کند اصل بانکداری را

 

و هی شتک بزند خاک خشکسالیشان

و کاش خشک کند ریشه ی نداری را

 

تو از طبیعت سرشار بیشه های شمال

گرفته ای فقط اندوه "بردباری" را

 

صلات یومه ای، درتو سجده باید کرد

که شرع ما نپذیرد، سبک شماری را!

 

زبان تیز و دل صاف و صیقلی داری

چه خوب! یاد گرفتی تراشکاری را!


کنار دزدکی ات شادم و ندانم تا 

کجا بهانه کنم هی اضافه کاری را ؟!


به قول "سعدی" بردی تو عقل و هوش از سر

لبان وسوسه ات شرم روزه خواری را...


غزل که قابله تحمیل می کند بر من

و موی گندمی ات هم گیاهخواری را


و ترس، ترس تو توجیه می کند در تیر

وجوب روشنی شمعک بخاری را !

 

جهنمی مخفی مثل بمب در دستم

شروع کن! عملیّات انتحاری را


بزن! به آخر این سیم لخت و آتش گیر!

و بعد روشن کن برق اضطراری را


و بعد روشن کن ضبط صوت را لطفاً!

کمی برایم بگذار «افتخاری» را


بخوان که " یاد تو هر شب به هر زبان جاریست"

بخوان و پرت بکن از سرم، نداری را


بخوان و پرسه بزن پشت نیست های سخیف

جهان ماشینی، آدم اداری را


همین وجود توأم راز سرفرازی ماست

و در نبود تو،عشق است سربه داری را !