چند شعر از بهار 96

 


آه این چه چیز بود چنین با شتاب رفت؟؟
مثل شهاب آمد و مثل شهاب رفت ...

انقدر تند بود که اصلا ندیدمش
انقدر شور بود که در گریه خواب رفت

ضرب المثل شدست که برگشتنی نبود
آبی که ناگهان زد و از جوی آب رفت

حالم بد است مثل دلی که شکست و ماند
حالم بد است مثل کسی که خراب رفت

حالا شبیه متهمی ام که همزمان
پایش به چاه رفت و سرش هم طناب رفت

دارم به جاده های شبی فکر میکنم
دارم به رد دست و لبی فکر میکنم

در خاطرات مشترک اش گریه میشوم
با "چارتار" و هر تِرَک اش ...گریه میشوم

بعد از تو شاهزاده به رویاش دل نبست
با من علیِ زند وکیلی چه کرده است ؟

(دیدم توو خواب وقت سحر ...) گوش میکنم
(شهزاده ای ز کوه و کمر...) گوش میکنم

از قلب من که رفته به بیماری و جنون
از رد شدن به کوچه ای در انتقال خون

از منتظر نشستن من در کنار من
از بی قراری تو و هی انتظار من

در کشوری بعد تو زیبا و خوشگلم
در چادر معاینه حال تو و دلم

دارم به هر چه ... هر چه که گفتیم میشود
دارم به وعده های پر از هم که تا ابد...

دارم به جنگلی که نرفتیم و هیچ جا
با هم قدم زدن لب دریا و کوه ها

دارم به یک صدا که شبی شعر شد برام
موسیقی ملایم و آرام و بی کلام

دارم به ....عطر آمدنت در گل و غم اش
اردیبهشت لعنتی ِ دوست دارم اش

هی فکر میکنم ... و فقط فکر میکنم
هی فکر میکنم .. که فقط ریختم به هم


اخر تو چیستی که چنین تند و بی حساب
با باد های شرقی و با ایچنین شتاب...

در من غزاله ای به غزل هام  مُرد و رفت
حتی پلنگ پیر خودش را نبرد و رفت
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
شعر 2
 

آغوش گرم پنجره را باز کن دلم!
با خود ببین بهار پرآوازه میرسد
در کوچه های شاعری ام بی گمان شبی
اردیبهشت با غزلی تازه میرسد

لحن صمیمی غزلم مثل جوی آب
موسیقی ملایم و آرام و بی کلام
حالا کرج برای من از هر چه بهتر است
حالا کرج قشنگترین شهر شعرهام...

ناب است مثل دختر معصوم روستا
اصل است مثل قدمت ییلاق در عسل
این رنگ ها عصاره ی عشق طبیعت است
گاهی حنا به موی خودش میزند غزل

میخندد و به خنده ی او صلح می شود
می خندد و به خنده ی او رام می شوم
شعر و شکوفه توی هوا پخش میشود
آرام میشوم ...فقط آرام می شوم

گاهی اگر به وقفه بیافتند خنده هاش
بی شک درون قلب من آشوب می شود
با خنده اش زمین و زمان حال میکنند
با خنده اش هوای دلم خوب میشود

می خندد و به خنده رها میشود ز خویش
در دست غم اسیر خودش را نمی کند
با من غزاله ام چه قدر تند می دود
فکر پلنگ پیر خودش را نمی کند

آه ای خدای عطر بهار و گل و غزل
ای تندی شکوفه ی نارنج و ادکلن
اردیبهشت حال مرا خوب میکند
اردیبهشت های دلم را زیاد کن
 
 
 
شعر 3
 
مجبور به جدیت ابعاد زمانم
معذور ز  مادیت و درگیر مکانم

مبهوت تماشات چنان گاوم و بگذار
در فکر علفزار تو خود را بچرانم

در حافظه ی شهر رقم خورده شبی که
تا صبح فقط لب بگذاری به دهانم

هر لحظه صدایم بکنی ,عشق بریزد
هر بار جوابت بدهم جانم و جانم

هر بار کسی از بغل کوچه گذر کرد
هی تند تر از  می زد ضربانم

هر چیز ببینی تو, همان گونه شوم من
هرچیز بخوانی تو مرا بی سبب آنم

شرح تو که مبسوط شد از منطق توصیف
وصف تو فرا رفته تر از فنّ بیانم