و اما مهر 6 ...

یک عنکبوت سیر ته خوابهای من

                       که زل زده به مردمک چشمهای من

ششمین جشنواره ی شعر و داستان دانشجویان دانشگاه های علوم پزشکی کشور _مهر 6_ از 16 تا 18 آبان در دانشگاه اهواز برگذار شد

 .

.

همه چیز طبق معمول ثانیه های آخر رو به راه شد از یک طرف دست به تلفن پیگیر فاکس دبرخانه و از طرف دیگر خودکار به دست باید نامه های اداری را می نوشتی تا قلوه سنگ های جلوی راهت را کنار بزنی.

به هر ترتیب اتوبوس بچه های دانشگاه علوم پزشکی بابل با 11 شرکت کننده هیئت همراه !! به سمت جنوب به راه افتاد و روز آخر همه دیدند که دانشگاه بابل بیشتر از 50 % جوایز را به خودش اختصاص داد که البته غیر از این هم انتظاری نمی رفت و این یک روز به یاد ماندنی را برای من در آستانه ی تولد بیست و دو سالگی ام و بقیه ی بچه ها رقم زد  حتی بین خودمان بماند که دو تای دیگر از بچه ها حق مسلم کسب جایزه بودند که البته عادت شده خوب های نا شناس چند سالی را پشت خط اسم های قدیمی تر بمانند!!

باور کردیم که ما آدم های مهمی شده ایم آنقدر که حتی بعضی هایمان با عناد بزرگترهای جشنواره مواجه شدیم ، آنقدر که حتی شایعه شد آقای دکتر  ... که بنده ی خدا دست و پایش از این جشنواره کوتاه ماند داور بخش مقدماتی بود!! که اگر بود بچه های ما آن همه مشکلات را روز اول نداشتند که مثلاً شعر زهراالسادات حسینی اشتباهاً در بخش ویژه قرار بگیرد یا محمد شفیع شفیعی به وضوح با آن همه موضع گیری فلان آقای داور در مورد یکی از شعرهایش مواجه بشود و ...

 اصلاْ به فرض درستی همه ی اینها نمیدانم داوری مقدماتی به رتبه ها و تقدیر ها چه ارتباطی دارد ؟!!  

از اینها که بگذریم ...

نمی شود خوشمزگی سکه های دوبخش شعر سنتی و داستان ویژه را انکار کرد اما  دیدن استاد محمد علی بهمنی و دوستان عزیزترم  سید مهدی موسوی، حمید سهرابی، محمد شفیع شفیعی ، بهزاد بهادری ، فاطمه اختصاری و خیلی های دیگر بیشتر از آن سکه ها می ارزید حتی اگر سومین داستان عمرم رتبه ی نخست بخش ویژه را کسب بکند و من در این مقوله هم به خودم امیدوار باشم هرچند با وضع کنونی دیگر وقتی برای این یکی نمی ماند و به خاطره ها پیوست میشود

این پست قرار بود در 20 آبان ( روز تولدم ) با غزل قدیمی ترم به همان مناسبت به روز بشود اما به اندازه ی همه ی این روزهایی که گذشت دارم از چرخش عین ِ عاج ِ چرخ ِ کالسکه ی زمان ( به تعبیر محسن نامجو ) عقب می افتم ...

به هر ترتیب این غزل مثنوی را تقدیم میکنم  به دوست خیلی زیاد هنرمندم! که وسط این همه بی حوصلگی از بایدهای زورکی ، و عقب افتادن از چرخش سریع عین عقربه ها هنوز هم بخش عمده ای از فکر کردن هایم را به خودش اختصاص میدهد.

 

   فقط همین یک دفعه بگو هلوووو یا سیییییـ ... 

 

برای دلخوشی دوربین عکاسی !!

                ■■■ 

صدای گریه ی یک زن ... صدای مشکوکیست !

صدای رد شدن یک عروسک کوکیست  

میان گردی چشمان ظاهراً معصوم

عروسکی که به اجبار زندگی محکوم ...

چقدر زور !  نه ، او « قصد ازدواج » نداشت !

به عاشقانه ی یک مرد احتیاج نداشت

مچاله کرد درون  لباس زشت عروس

غرور ِاحمق  ِ افعال بی خودی معکوس !

غرور ، نطفه ی این بیتهای غمگین بود

و تلخی ته یک اتفاق شیرین بود !

                    

صدای گریه ی یک زن ... اگر چه   با تأخیر

صدای رد شدن من .... اگر چه  با تأخیر

جلوی اسم « فرستنده » باز برفک داشت

و قصه که به نویسنده ی خودش شک داشت !

هوای بدمزه توی سرنگ میکردم

و خواب را که « به دلخواه » رنگ میکردم

پری شدم که تو را از زمین بلندت کرد

ولخت پیرهن آستین بلندت کرد

که زندگی شده از مرگ هم خلاصه تر :

( یکی دو بسته از این قرص های خواب آور)

نگاه دزدکی ام باش لای نیمه شبت

عبور کرده ام از خواب های نیمه شبت

                 

شبیه قاتل ِ ... در کوچه ازدحام شده

فرار، عادت معمول پشت بام شده

پلنگ وحشی روی پتوی / من هستم

که هی برای نخوابیدن تو رام شده !

عروس  آخر قصه به مرگ تن داد و

عروسکی که ... کوکش تو را تمام شده !!