غبار پشت شیشه میگه رفتی ولی هنوز دلم ...

 

همیشه درد برای کشیدنم کافیست

                                       اگر که وقت برای لب و دهان نرسد !

 

مدتی از اینجا دور بودم ! خیلی دور! کروموزومهای نامادری ام فیلتر شده بود! همین غزل پست قبلیم ! آنهمه تب و تاب برای این غزل تنها با 110 نظر که برای همیشه بالا نیامدند خیلی زور فرو نشست ! احتمالاً به خاطر یک خواب کودکانه از ورشکستگی خدا یا چیزی شبیه به این. این ماموران ِکمی معذور وخیلی متعصب وخیلی تر احمق انگار خودشان هیچوقت خواب های غیر متعارف ندیده اند! از همانها که وقتی یادش می افتند خجالت میکشند لابد دیدنش اشکالی ندارد اما تعریف کردنش مشکل شرعی ایجاد میکند !

 جایی که دیدن آزادی گناه کارها و اسارت بی گناهان به یک عادت بدل میشود دیگر از یک جامعه ی کوچک مجازی انتظار بیشتری نمیرود ! چقدر دلم از این بی کفایتی ها و ندانم کاری ها زود میگیرد!  چقدر درد میکشد! چقدر درد میکشد ! همه ی دوستان نزدیک ترم میدانند که لااقل در مسائل دینی و اخلاقی هیچ وقت جای هیچ حرفی باقی نگذاشته ام! همیشه معتدل بوده ام در همه کار اما گویا دیواری کوتاه تر از من و کروموزمهای نامادری ام پیدا نکردند ! مهم خود واقعی آدم هاست نه چیزی که دیگران ِ خیلی هم بی اهمیت، فکر میکنند ! برگشتنم به پرشین بلاگ صرفآً به خاطر باز شدن راحت تر صفحه ی کامنت هایش بود نه هیچ چیز دیگر

 واقعاً حیفم می آمد دوباره اینجا نگذارمش! غزلی که رکورد دار زمان ِ صرف کرده در شعرهایم بوده ، هست و قطعاً نخواهد ماند ! چیزی قریب به 4 ماه طول کشید تا اینی بشود که میبینید هر چند مثل همه ی کارهایم هنوز هم دست از سرش بر نداشته ام!

 به هر حال اگر قرار باشد حکمت خدا را در همه ی اتفاقات دخیل بدانیم میشود تصور کرد خدا خواست که در مدت امتحانات خیالم از بابت وبلاگم راحت باشد!!   

 و اما غزل !

این داغ ترین ِ داغ ترین شعرم است  که البته به همان مقدار و حتی کمی بیشتر سرد ِ سرد ِ سرد است انگار بهشان مَلَس میگویند !

بفرما !

 

 

اسکیموها به راه « می افتند » !   لخت ِ سرمای «بی پدر»زادی

دووور ازدووود ، بوووق ، دود ... و بوق( از هیاهوی مردم ِعادی )

سورتمه جیغ / میکشد من را ، روی یک بچه بازی ِ برفی 

ترس «اول شدن» درون خود ، هیجان ِ « چرا هُلش دادی ؟!»

سیصد و شصت و پنج  بدشانسی! سیصد و شصت و پنج پیچِ تند!

سیصد و شصت و پنج بار سقوط!  ( با خدای بدی دراُفتادی! )

سیصدوشصت و پنج روز سفید «مثل منظومه های بی خورشید *»

سیصد و شصت .... تا کریسمس بود ، وسط ماه های میلادی!

در تو مثل طناب می پیچم ! سورتمه جیغ / میکشد من را

«مرگ» یعنی سوار قطب شدن! «عشق» تلفیقی از غم و شادی!

روی قندیل «بستن» یک تخت ، بغض یک توله خرس می چکد از

خواب هایی شبیه روز ، بلند!  قید و بندی شبیه آزادی

اسکیمو ها به راه افتادند ، در عقب ماندگی ِ «نیمکره»!

 فکر درمان «عشق» با کمک ِ ، کشت ِ سلول های بنیادی!!

 

---------------------

 

  * نیم مصرع از شعر آرش فرزام صفت

                             

                  همیشه منتظر نظرات ارزشمند و تاثیر گذارت هستم

 
/ 143 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماندانا ابري

سلام با يك ترانه و يك چارپاره به روزم شاد و موفق باشيد

حسين جلال پور

سلام دوست من! به یاد آن شب سرد زمستانی در این پاییزانه ها با غزلی "من حرف می زنم" و تو را من چشم در راهم. با احترام

راحيل حسینی

باز هم به روز شدم البته ربطی به 24 شهریور ندارد..این فقط یک پست جدید است!

حمیده محمدرضاپور

گله دارم حتی از گنجشکهای که از بالا به بچه ها نگاه می کنندو آرام زمزمه می کنند: جیک جیک جیک ......... سلام بیا که گله مندم بااحترام منتظرم

محمد مبلغ الاسلام

سلام دوست عزیزم « کروموزومای نا مادری بد جنس » با یک غزل...غزل... غزل... در حال و هوای شب های قدر به روز شد منتظر نقد و نظرت هستم ( محمد مبلغ الا سلام )

نيلوفر

سلام..خيلی خوشحالم که هنوز نفس ميکشی..واميدوارم هميشه شاد و سر حال باشی..

منم بی نام بی بام...

سلام رفیق.. ..... اما غزل شعر امروز نیست در این قرنی که با والیوم 10 می خوابه و با صدای انفجار از خواب بیدار میشه حتی در نوع پست مدرنش به قول اونهایی که پست مدرن می نویسند ...یا فکر می کنند که پست مدرن می نویسند. البته این نظر شخصیه امیدوارم ناراحت نشین ....از دست ما

سلام من تازه گیها دارم به شعر علاقه مند میشم و اولین شعرم رو براتون مینویسم لطفا مسخرم نکنید بوی پدر بزرگ می امد از طبلی که در وجودم هر دم میزد از کنج حیاط خلوت دلم خودش را مثل ماهی قرمز تنگ به قلبم میکوبید یادم نمیرود تاب بازی میکرد با باد انگار بی نهایت را درک نمیکرد و انگار نمیدانست نمیشود ستاره شد شور بود وانگیزه مثل پیچک میرفت تا بالای درخت پیر باغ و مثل کودک میدوید تا ته قصه ی مادر بزرگ تا دل خورشید میرفت تا ته تاریکی شب چشمانم را گشودم شب با ستاره هایش رخت بر بسته بود و من فهمیدم که میشود ستاره شد مثل پدر بزرگ......

سلام من تازه گیها دارم به شعر علاقه مند میشم و اولین شعرم رو براتون مینویسم لطفا مسخرم نکنید بوی پدر بزرگ می امد از طبلی که در وجودم هر دم میزد از کنج حیاط خلوت دلم خودش را مثل ماهی قرمز تنگ به قلبم میکوبید یادم نمیرود تاب بازی میکرد با باد انگار بی نهایت را درک نمیکرد و انگار نمیدانست نمیشود ستاره شد شور بود وانگیزه مثل پیچک میرفت تا بالای درخت پیر باغ و مثل کودک میدوید تا ته قصه ی مادر بزرگ تا دل خورشید میرفت تا ته تاریکی شب چشمانم را گشودم شب با ستاره هایش رخت بر بسته بود و من فهمیدم که میشود ستاره شد مثل پدر بزرگ......